مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

476

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

دولت خاتون بود ، درآمد . بديع الجمال چون دولت‌خاتون را بديد ، ماجراى سيف الملوك با ملك ازرق بازگفت . و سيف الملوك در نزد ملك تاج الملوك حاضر آمده ، بازگفت : اى ملك ، مرا از تو تمنائى است . تاج الملوك گفت : به خدا سوگند به سبب نيكوئيها كه با من كرده‌اى ، اگر جان بخواهى ، مضايقت نكنم . سيف الملوك گفت : همىخواهم كه دولت خاتون را ببرادر من ، ساعد تزويج كنى . تاج الملوك دعوت او را اجابت كرده ، بزرگان دولت را جمع آورده و دولت خاتون را بساعد تزويج كرده ، كتاب بنوشتند . و زر و سيم بحاضران بپاشيدند و تمامت شهر را آراسته ، عيش برپا كردند . و سيف الملوك تا چهل روز با بديع الجمال در خلوت بود . پس از آن بديع الجمال گفت : اى ملكزاده ، ترا در دل حسرتى ماند يا نه ؟ سيف الملوك گفت : لا و اللّه كه ديگر تمنائى ندارم ، مگر اينكه مىخواهم در شهر مصر با پدر و مادر ملاقات كنم و حالت ايشان را بدانم . درحال ، بديع الجمال جماعتى از خادمان خود را فرمود كه سيف الملوك را با ساعد بسرزمين مصر برسانند . خادمان ، ايشان را به شهر مصر رسانيدند . سيف الملوك و ساعد نزد پدر و مادر شدند و هفته‌اى در پيش ايشان بسربردند . پس از آن ايشان را وداع كرده ، بسر انديب بازگشتند . و هروقت كه ايشان به پدر و مادر و پيوندان مشتاق ميشدند ، با جنيان به شهر مصر درآمده ، پس از هفته‌اى بازميگشتند . و ايشان را پيوسته عيش تمام بود تا اينكه هادم لذات بر ايشان بيامد . فسبحان من لا يموت . پايان جلد چهارم